آنچه در این مطلب میخوانید
با ظهور روانشناسی مثبتگرا و تعاریفی جدید از مفهوم «شکوفایی»، که مارتین سلیگمن، تحت عنوان «نظریه بهزیستی» یا «نظریه شکوفایی» آن را ارائه داد، این مفهوم بیش از پیش مورد توجه قرار گرفت. در قرن حاضر، اگر به دنبال رشد و پیشرفت، آنهم به شیوه اصولی و کاربردی آن هستید، ناگزیرید که نظریه شکوفایی را بشناسید و بهکارگیرید.
در دنیای امروز، واژه شکوفایی، بهعنوان واژهای فانتزی در بسیاری از منابع به چشم میخورد. شکوفایی تا پیش از دکتر مارتین سلیگمن، به معنای رشد و پیشرفت مورد استفاده قرار گرفته است، رشد و پیشرفتی که اصول علمی مشخصی برای آن وجود نداشته است. بنابراین هر فردی، اعم از متخصص و غیرمتخصص، تجارب و علوم مختلفی را برای مفاهیم رشد و پیشرفت پیشنهاد داده است، اما نکته مهم این است که کدامیک از این علوم و تجارب ما را به شکوفایی میرساند؟

شکوفایی مفهومی، بیش از یک کلمه فانتزی
شکوفایی در لغت، به معنی رشد و پیشرفت است و در بسیاری از متون بهعنوان کلمهای فانتزی و کلیشهای مورد استفاده قرار گرفته است، رشد و پیشرفتی که اغلب ملاک علمی معتبری برای اندازهگیری آن وجود نداشته است؛ البته نه به این معنی که اطلاعات پیرامون مفاهیم رشد و پیشرفت و شکوفایی کم باشد، اتفاقاً کاملاً برعکس است. کافی است درباره این مفاهیم جستجو کنید تا با حجم بسیاری از اطلاعات روبرو شوید. تاکنون، انسانهای متخصص و غیرمتخصص بسیاری، پیرامون این مفاهیم، با تکیه بر ادراک خود، راهکارهایی را ارائه دادهاند. اما اینکه این راهکارها بر روی چه جامعه آماری و با چه رویکردی بررسی شده، لزوماً مورد بحث نبوده است. به همین دلیل است که وقتی پای رشد و پیشرفت به میان میآید، تعاریف فانتزی بسیاری به چشم میخورد.
در ادامه، شکوفایی را بهعنوان مفهومی فراتر از یک واژه موردبررسی قرار خواهیم داد و ابعاد مختلفی آن را به صورت اجمالی بررسی خواهیم کرد.
روانشناسی مثبتگرا و نگرشی جدید برای شکوفایی
درنیمقرن گذشته، روانشناسی تنها بر موضوع واحد بیماری روانی متمرکز بوده و به خوبی نیز از عهده آن برآمده است. اکنون روانشناسان این توانایی را دارند که هرکدام از مفاهیم افسردگی، اسکیزوفرنی و الکلیسم را، که زمانی گنگ و مبهم بودهاند، با دقت بالایی اندازهگیری نمایند. روانشناسان اکنون اطلاعات زیادی در مورد چگونگی شکلگیری این مشکلات در طول زندگی دارند و اطلاعات بسیاری نیز در مورد علل ژنتیکی، بیوشیمیایی و روانشناختی آنها میدانند. مهمتر از همه این موارد، آنها چگونگی درمان این اختلالات را نیز فراگرفتهاند.
اما این پیشرفت را میتوان از دو منظر دیگر نیز بررسی کرد: الف) هزینه بسیار بالایی برای این پیشرفت صرف شده است. ب) به نظر میآید تمرکز بر ازبینبردن جوانب مشقتبار زندگی بشر، اولویت را از تمرکز و تأکید بر جوانب ارزشمند زندگی سلب کرده است.
شاخه روانشناسی مثبتگرا، بهدنبال بررسی روانشناسی از دو منظر فوق، توسط مارتین سلیگمن پدید آمد. او بر این باور است که انسانها صرفاً بهدنبال برطرفکردن ضعفهای خود نیستند و چیزی فراتر از آن را جستجو میکنند. آنها خواهان زندگیای معنادار و سرشار از رضایتمندی هستند و نمیخواهند تا فرارسیدن لحظه مرگ، روزگارشان را با اضطراب و بیقراری بگذرانند. به عبارت دیگر، شاید شما از آن دسته افراد باشید که شبهنگام، زمانی که بیخوابی به سراغتان آمده است، به این فکر کنید که چگونه میتوان در زندگی از مثبت دو به مثبت هفت صعود کرد؛ یعنی شمابه دنبال این نیستید که صرفاً از منفی پنج به منفی سه صعود کنید یا روزانه، تنها اندکی از میزان مشقتباربودن زندگیتان بکاهید. اگر چنین افکاری در سر داشتهاید، تا پیش از ظهور روانشناسی مثبتگرا، احتمالاً روانشناسی برای شما دلسردکننده بهنظر میآمده است. ولی اکنون زمان شکوفایی علمی فرارسیده است که هدف از آن، درک مفهومی است که ارسطو آن را «زندگی خوب» نامیده است. روانشناسی مثبتگرا به دنبال آن است که تصویری زیبا و ارزشمند از زندگی ارائه دهد و افراد را توانمندتر کند و استعدادهایشان را شکوفا سازد. بنابراین روانشناسی مثبتگرا میخواهد سطح کیفیت زندگی را بهبود ببخشد.

مارتین سلیگمن، پدر علم روانشناسی مثبت
مارتین سلیگمن در تابستان ۱۹۴۲ در شهر آلبانی، واقع در ایالت نیویورک آمریکا به دنیا آمد. والدین او از پیروان مسیحی و معتقد بودند و در همهسالهای زندگی سلیگمن میتوان ردپای تربیت مذهبی والدین او را دید و در خلال کتابهایش تاثیراتی را که از انجیل الهام گرفته است نیز کاملاً مشهود است. مارتین بعد از دوره دبیرستان، ابتدا در دانشگاه پرینستون فلسفه خواند و سه سال پس از دریافت مدرک کارشناسی خود در این رشته، موفق به کسب مدرک دکترای روانشناسی از دانشگاه پنسیلوانیا شد. سلیگمن در آغاز مسیر حرفهای خود، در دانشگاه کرنل مشغول به کار شد، اما پس از مدتی به دانشگاه پنسیلوانیا بازگشت و تا به امروز فعالیتهای علمی خود را در این دانشگاه ادامه داده است.
او در یکی از کتابهای خود مینویسد که در تمام زندگیاش از گفتن حرفها و وعدههاییکه هیچ تضمینی برای تحققشان وجود ندارد، همواره خودداری کرده است. «من دانشمندی پژوهشگر و در کار خود، محافظهکار هستم. میل به آنچه مینویسم از این واقعیت ناشی میشود که این مطالب ریشه در «علم» دارد، علمی که از آزمونهای آماری، پرسشنامههای اعتبارسنجیشده، تمرینهایی با پایههای کاملاً پژوهشی و نمونههای آماری بزرگ برخاسته است. برخلاف روانشناسی عامهپسند و حجم بالای مطالبی که راجع به بهبود بهزیستی روانی، توسط افراد به بازار عرضه میشود، نوشتههای من به علت علمی بودن قابلباور هستند.»
سلیگمن بر این باور است که روانشناسی، در معنای رایج خود (روانشناسی مرضی، مانند افسردگی، الکلیسم و…) رویهمرفته، کار زیادی برای ارتقای بهزیستی متخصصان و درمانگران خود انجام نمیدهد و اگر همتغییری ایجادکند، اغلب تغییر شخصیت در مسیر افسردگی خواهد بود. بنابراین سلیگمن، خود را بخشی از یک تحول بسیار اثرگذار در روانشناسی، به نام «روانشناسی مثبتگرا»،که جنبشی علمی و حرفهای محسوب میشود، معرفی میکند.
او در سال ۱۹۹۸ در مقام رئیس انجمن روانشناسی ایالاتمتحده، تأکید کرد که روانشناسی، هدف مقدس و ارزشمند خود را باهدفی جدید تکمیل میکند. این هدف جدید را میتوان بهصورت زیر بیان نمود:
از آنجا که در روانشناسی تنها به درک بیچارگیها و بدبختیها و تلاش برای متوقفکردن و خنثیکردن شرایط ناتوانکننده زندگی پرداخته میشود؛ کشف، ایجاد و پرورش شرایطی که زندگی را ارزشمند میسازد، با آنچه در روانشناسی اتفاق میافتد بیشباهت است.

نظریه بهزیستی، راهکاری علمی و عملی برای شکوفایی
دکتر مارتین سلیگمن بر این باور است که موضوع روانشناسی مثبت لزوماً یک «چیز واقعی» نیست. بلکه در روانشناسی مثبت با «یک مفهوم» به نام بهزیستی روبهرو هستیم. بهزیستی، در لغت به معنی بهتر زیستن است. اغلب ما در زندگی به دنبال این هستیم که زندگی بهتری را تجربه کنیم و در این مسیر دست به انتخابهای مختلفی میزنیم.
بنابراین دغدغه انسان امروز این است که بهتر از دیروز زندگی کند. اما اغلب ما راهکاری علمی و عملی برای این زندگی بهتر نیافتهایم. به همین دلیل میتوان گفت غایت نهایی روانشناسی مثبت، بهتر زیستن است، زیستی که درگرو کشف آن چیزی است که زندگی را ارزشمندتر میکند.
در ادامه درمییابیم که این بهتر زیستن، از عمقی برخوردار است که نگاهی تکسویه به آن، بهتنهایی گویا نیست. مثلاً زمانی که میگویم میخواهم به شما کمک کنم بهتر زندگی کنید، چه مسیری در ذهنتان شکل میگیرد؟ از کجا باید شروع کنیم؟ حال به شیوه دیگری پیشنهادم را مطرح میکنم: میخواهم به شما کمک کنم که به آنچه زندگیتان را ارزشمندتر میکند دست پیدا کنید.
همانطور که متوجه شدید هنوز هم به مسئله برایمان شفافیت پیدا نکرده است، اما تا اینجای کار، لااقل میدانیم که به دنبال کشف عناصری هستیم. بهعنوان مثال «آزادی» یک مفهوم است که از چندین عنصر مختلف تشکیل شده است. اینکه شهروندان چه اندازه احساس آزادی میکنند، رسانههای عمومی چه اندازه سانسور میشوند، تعداد و تکرار رویدادهای انتخاباتی، نسبت تعداد نمایندهها بهکل جمعیت، تعداد مسئولان فاسد و … همگی عناصری هستند که برخلاف خود مفهوم آزادی، قابلاندازهگیری هستند. بنابراین از طریق اندازهگیری این عناصر، میتوانیم تصویری کلی از میزان «آزادی» موجود به دست آوریم.
مفهوم «بهزیستی» نیز درست مانند مفهوم «آزادی» است، به این معنا که هیچ اندازهگیری واحد و منحصربهفردی نمیتواند آن را بهطور کامل تعریف کند، اما چندین عنصر به شکلگیری این مفهوم کمک میکند. درواقع این عناصر همان اجزای نظریه بهزیستی محسوب میشوند، که بهتنهایی قابلاندازهگیری هستند.
نظریه بهزیستی و اشتباه فاحش تکگرایی
پیش از ظهور نظریه بهزیستی (شکوفایی)، نظریهای با نام «شادکامی اصیل» از مارتین سلیگمن شناخته شده بود. عناصر شکوفایی در نظریه شادکامی اصیل، از سه عنصر تشکیل شده بودند و سلیگمن در سیر تکامل این نظریه، مرتکب اشتباه فاحش تکگرایی شده بود، خطایی که ارسطو، نیچه و فروید نیز مرتکب آن شده بودند. ارسطو فکر میکرد که تمامی اعمال انسان برای دستیابی به شادی صورت میگیرند و سلیگمن در کتاب خود مطرح میکند که دیدگاه اولیه او نیز به دیدگاه ارسطو، بسیار نزدیک بوده است و او نیز معتقد بوده است که تمامی اعمال ما برای رسیدن به شادی درونی صورت میگیرند.
یکی از دانشجویان سلیگمن، در یک مراسم افتتاحیه، این اشتباه تکگرایی را به او گوشزد کرد. بازخورد آن دانشجو به لحظهای از بازاندیشی برای سلیگمن تبدیل شد، لحظهای که به حدود ده سال آموزش و تفکر و آزمون منجر شد و درنتیجه آن، نظریهای جدید با نام نظریه «بهزیستی» (شکوفایی) متبلور شد. سلیگمن مطرح میکند که از واژه شادکامی متنفر است، چراکه آنقدر از آن استفاده شده که دیگر معنا باخته است. به عبارت دیگر، این واژه به اصطلاحی بهدردنخور برای علم، یا برای هر هدف علمی دیگری، از قبیل آموزش، درمان، سیاستگذاری عمومی، یا حتی تغییر زندگی شخصی تبدیل شده است.
اولین قدم روانشناسی مثبتگرا دورریختن و کنارگذاشتن تکگرایی «شادکامی» و استفاده از اصطلاحات مفید دیگر است. درک درست شادکامی به یک نظریه نیازمند است و این نظریه همان نظریه بهزیستی (شکوفایی) است که سلیگمن آن را اصلاحیهای بر نظریه شادکامی اصیل میداند.
در نظریه بهزیستی (شکوفایی) دو عنصر دیگر، با نامهای «دستاورد» و «روابط مثبت» به عناصر نظریه اضافه شده است، که در ادامه بهتفصیل آنها را بررسی خواهیم کرد.
نظریه بهزیستی (شکوفایی) و عناصر آن
همانطور که در بخش قبل گفته شد، برای تعریف یک مفهوم، به شناخت عناصر آن مفهوم نیاز داریم. بهزیستی (شکوفایی) مفهومی است که از پنج عنصر تشکیل شده است. این عناصر بهتنهایی قابلاندازهگیری هستند و مجموعشان مفهوم بهزیستی (شکوفایی) را تشکیل میدهد. هریک از این پنج عنصر برای اینکه یکجزء محسوب شوند باید دارای سه ویژگی باشند. این سه ویژگی عبارتاند از: الف) به مفهوم بزرگتر بهزیستی (شکوفایی) کمک کنند. ب) افراد آن را به خاطر دستیابی به دیگر اجزا و عناصر دنبال کنند. ج) مستقل از دیگر اجزا و عناصر تعریف و اندازهگیری شود .بهزیستی (شکوفایی) نظریهای است بر پایه انتخاب غیراجباری و هر پنج عنصر تشکیلدهنده آن، که در سه ویژگی فوق مشترک هستند به خاطر خودشان انتخاب میشوند.
پنج عنصر مفهوم بهزیستی عبارتاند از :هیجان مثبت(Positive Emotion)، مجذوبیت(Engagement)، معنا (Meaning)، دستاورد (Achivement)، روابط مثبت (Relationships).
نظریه بهزیستی(PERMA)، مدلی است برای خوشبختی که سلیگمن بهصورت علمی و کاربردی از آن گرتهبرداری کرده است. همانطور که مشاهده میکنید از کنارهمگذاشتن حروف اول این پنج عنصر، کلمهای به نام PERMA تشکیل میشود. لذا بعضی PERMA را همان نظریه بهزیستی میشناسند و در تحقیقات بسیاری این نام مشاهده میشود.

هیجان مثبت (Positive Emotion) در نظریه بهزیستی(PERMA)
هیجان مثبت اولین جزء یا عنصر تشکیلدهنده روانشناسی مثبتگرا است. همچنین اولین جزء در نظریه بهزیستی (شکوفایی) است. بهعبارتدیگر، هیجانمثبت (زندگی لذتبخش یا مطلوب) سنگبنای نظریه بهزیستی (شکوفایی) است.
احساسات و هیجانات مثبت به این معنا است که خوشحالی و خوشبینی آنقدردر ما درونی شده باشد که آثار آن به تمامی وقایع گذشته، حال و آینده ما پیوند بخورد. البته، این تعریف بههیچوجه به معنای این نیست که در هر شرایطی لبخند به لب داشته باشیم.
سلیگمن در اولین سنگ بنای نظریهاش به این نکته اشاره میکند که برخورداری ازاحساس مثبت در زندگی فردی، خانوادگی، شغلی و… اثرات بسیاری را به همراه خواهد داشت. بنابراین، میتوان گفت مبنای کار این نظریه، برخورداری از احساس مثبت نسبت به انجام کارها است. در مقالههای بسیاری، به شیوههای گوناگون به تفسیر مفهوم هیجان مثبت پرداخته شده است، اما یکی از بهترین شیوهها شکافتن این مفهوم به دو واژه Pleasure و Enjoyment است.
Pleasureدر زبان انگلیسی به معنی لذت و شادی حاصل از رفع نیازهای فیزیکی است؛ به عبارت دیگر، احساس حاصل از رفع نیازهایی همچون گرسنگی، تشنگی، خواب و … را Pleasure گویند. این در حالی است که Enjoyment به نوعی احساس لذت و شادی گفته میشود که به خلاقیت ذهن و فکر بینجامد. بهعبارتدیگر، به احساس شادی و لذت حاصل از پیروزی در یک مسابقه فوتبال یا ساختن یک آدمبرفی و حتی تکمیل یک پازل Enjoyment گفته میشود. شادی، آرامش، علاقه، سپاسگزاری، امید، غرور مثبت (احساس خوبی که از موفقیت به دست میآید و با فروتنی تعدیل میشود)، تفریح، الهام (فراتررفتن از امور عادی) و عشق نیز نمونههایی از هیجان مثبت هستند.
بنابراین، میتوان گفت هیجان مثبت، کلیه متغیرهای ذهنی رایج لذتگرایی را در خود جای میدهد. لذت، سرخوشی، راحتی، گرما، و مانند آن همگی در این عنصر موجود است. این حالت ذهنی به زمان حال برمیگردد و شما در لحظه میتوانید احساس لذت و شادی را تجربه کنید.
هیجان مثبت از هر سه ویژگی مشترک عناصر را برخوردار است؛ الف) به تشکیل مفهوم بهزیستی کمک میکند. ب) تنها به خاطر خودش توسط افراد دنبال میشود، نه به خاطر دستیابی به دیگر عناصر، همچون روابط و دستاورد و ….، مثلاً شما ماساژ را دوست دارید حتی اگر هیچ رابطه مثبت و دستاوردی برای شما به ارمغان نیاورد. ج) مستقل از دیگر اجزا تعریف و اندازهگیری میشود.
مجذوبیت (Engagement)در نظریه بهزیستی
مجذوبیت نیز همچون هیجان مثبت یکی از عناصر نظریه بهزیستی(شکوفایی) است. هیجان مثبت و مجذوبیت دو تقسیمبندی در نظریه بهزیستی هستند که تمامی عوامل آنها بهصورت ذهنی اندازهگیری میشوند. همه ما نیاز به عواملی داریم که ما را دقیقاً در لحظه حال قرار دهند، تا بتوانیم سیالبودن را تجربه کنیم، زمان را فراموش کنیم و تمام انرژی و توان و مهارتهایمان را ناخودآگاه برای آن بهکارببریم؛ شبیه به هنگامی که کودکان مشغول بازیکردن هستند.
مجذوبیت یا حالت سیلان، حالتی است که شما در آن مجذوب کاری میشوید، بهگونهای که گذر زمان را در آن احساس نمیکنید. آیا تاکنون غرق در کاری شدهاید که چاییتان سرد شود؟ در چه کارهایی زمان برایتان متوقف میشود؟ خودآگاهی خود را چطور؟ تاکنون از دست دادهاید؟ اینها سؤالاتی است که با پاسخ به آنها میتوانید به معنای مجذوبیت عمیقتر پی ببرید.
اینکه در زندگی موضوع و فعالیت مثبتی داشته باشیم که گاهی اوقات کاملاً ما را جذب و درگیر خودش کند، بسیار خوب است. این مشغله میتواند موجب رشد و پرورش شادی شود. البته عنصر دوم از مدل PERMA کاملاً شخصی است و هرکسی از درگیری با موضوع خاصی لذت میبرد؛ ممکن است فردی از مطالعه یک کتاب لذت ببرد، و فردی دیگر از ورزش، رقص، نقاشی، موسیقی، باغبانی، آموزش و یادگیری، همکاری با موسسههای خیریه و …غرق در لذت شود.
به یاد داشته باشید که در حالت سیلان یا مجذوبیت شما با نگاه به گذشته میگویید: «خیلی خوش گذشت» یا «واقعاً معرکه بود» چرا که سیلان حالتی ذهنی است که به واسطه آن، حین انجام کار، گذر زمان را احساس نمیکنید.
مجذوبیت یا سیلان هر سه ویژگی مشترک عناصر را داراست. الف) به تشکیل مفهوم بهزیستی کمک میکند. ب) تنها به خاطر خودش توسط افراد دنبال میشود، نه به خاطر دستیابی به دیگر عناصر همچون روابط و دستاورد و ….، مثلاً شما در خواندن کتاب محو میشوید، حتی اگر هیچ رابطه مثبت و دستاوردی برای شما به ارمغان نیاورد. ج) مستقل از دیگر اجزا تعریف و اندازهگیری میشود.
معنا (Meaning) در نظریه بهزیستی
انسان به طور اجتنابناپذیری به دنبال معنا و هدف در زندگی خود است. برخورداری از زندگی معنادار، عبارت است از تعلق و خدمتگذاری به چیزی که معتقدید از «خود»، بزرگتر و مهمتر است. انسانها، در واقع با خلق تمامی نهادهای اجتماعی-اعم از مذهب، حزب سیاسی، سبز بودن، عضویت در گروه پیشاهنگی، یا خانواده- بهدنبال تحقق این امر هستند.
معنا یکی دیگر از عناصر نظریه بهزیستی (شکوفایی) است. معنا چیزی فراتر از مادیات است. معنا انگیزه و دلیلی برای ادامه زندگی است. معنا چیزی است که معتقدید از «خود» مهمتر است و تمایل دارید به آن خدمت کنید. معنا یک جزء تشکیلدهنده ذهنی دارد؛ آیاجلسهای که آن شب در خوابگاه برگزار شد یکی از معنادارترین گفتگوهایی نبود که تاکنون داشتهای؟ گاهیاوقات در پاسخ به این پرسش، احساسات بر ما غلبه میکند و پاسخمان مثبت خواهد بود، درحالیکه سالها بعد ممکن است فکر کنید آن جلسه چقدر مسخره بوده است و شما تحت تأثیر احساسات خام دوران جوانی خود بودهاید. بنابراین نمیتوان آن را جزئی ذهنی و تشکیلدهنده هیجان مثبت تعریف کرد، چون کسی که چنین حسی را تجربه میکند، میتواند در مورد لذت، سرخوشی، یا راحتی خود در آن لحظه اشتباه کرده باشد. بنابراین، معنا داستان متفاوتی دارد.

معنا فقط یک حالت ذهنی نیست، زیرا قضاوت بیطرفانه و عینیتر از تاریخ، منطق و پیوند میان مطالب میتواند نتیجهای کاملاً متضاد با یک حالت ذهنی را رقم بزند. در معنا ما به دنبال ارزشهای زندگیمان حرکت میکنیم. داشتن معنا در زندگی انگیزه و دلیل ادامه آن است. معنا لذتی از جنس مال و ثروت یا مقام و شهرت نیست، بلکه چیزی فراتر از مادیات است، چیزی از جنس اخلاقیات، بشردوستی، باور و اعتقاد، حتی کمکهای داوطلبانه، حفاظت از کره زمین، حیوانات و …. زمانی که معنای زندگی را مییابیم، مشتاقانهتر و متعهدانهتر به وظایف خود میپردازیم و راضیترو شادتر هستیم.
معنا هر سه معیار لازم بهعنوان عنصر یاجزئی از نظریه بهزیستی برخوردار است: الف) به تشکیل مفهوم بهزیستی کمک میکند. ب) اغلب به خاطر خودش دنبال میشود؛ بهطور مثال حمایت قاطعانه شما از تحقیقاتی راجع به ایدز دیگران را آزار میدهد، شما را بدبخت میکند و باعث میشود که شغل خود را در مقام یک نویسنده در مجله واشنگتنپست از دست بدهید، اما کماکان بدون ترس و واهمه بر عقیده خود پافشاری میکنید. ج) معنا مستقل از هیجان مثبت، مجذوبیت، دستاورد، روابط مثبت، تعریف و اندازهگیری میشود.
دستاورد (Achievement) در نظریه بهزیستی
دستاورد یا همان موفقیت اغلب به خاطر خودش دنبال میشود، حتی زمانیکه هیچ هیجان مثبت، معنا و روابط مثبتی را با خود به همراه نداشته باشد. این همان چالشی است که سنیا، دانشجوی ارشد سلیگمن مطرح کرد. هیجان مثبت و معنا یا زندگی لذتبخش و زندگی معنادار، در شکلهای کلیشان تمام چیزهایی هستند که افراد معمولاً برای خودشان آنها را دنبال میکنند.
دستاورد، چهارمین عنصر بنیادی و قابلتشخیص بهزیستی است. افزودن این عنصر، نظریه بهزیستی را یکقدم به تمامی آنچه که افراد به واسطه آنها دست به انتخاب میزنند، نزدیکتر میکند. داشتن هدفهای واقعی و صریح در زندگی و رسیدن به آنها احساس بسیار خوبی است، حتی اگر هدفی در حد مطالعه یا ورزش روزانه، تغذیه صحیح و امثال آن باشد. موفقیت در زندگی جزئی ضروری است و موجب بالارفتن اعتمادبهنفس و عزتنفس و نهایتاً پیشرفت و شکوفایی میشود.
روابط مثبت(Relationship)در نظریه بهزیستی
کریستوفر پیترسون یکی از بنیانگذاران اصلی روانشناسی مثبتگرا، این مفهوم را اینگونه تعریف میکند: «تنها بخش بسیار کمی از مثبتبودن مربوط به انزوا و تنهایی است.» آخرین باری که بهشدت و از ته دل خندیدید چه زمانی بود؟ آخرین باری که احساس لذت وصفناپذیری داشتید، چطور؟ آخرین باری که احساسی ژرف، یا احساسی مملو از معنا و هدف را تجربه کردید، چه؟ بدون اینکه بدانم چنین لحظاتی، در زندگی شما، چه ویژگیهای منحصربهفردی داشته است، از شکل کلی آنها خبر دارم: تمامی آنها کنار افراد دیگر اتفاق افتادهاند.
انسانها بهترین نوشداروی لحظات ناخوش زندگی و قابلاعتمادترین داروی نشاطآور هستند. انسان موجودی اجتماعی است و نیاز به ارتباط، عشق، صمیمیت و تعامل دارد. داشتن روابط مثبت با والدین، خواهر و برادر و دوستان میتواند به افزایش شادی در زندگی بینجامد. ارتباطات میتوانند در روزهای سخت زندگیمان، حمایتهایی اجتماعی و عاطفی را به دنبال داشته باشند. معمولاً افرادی که حلقهای از دوستان دائمی و روابط مثبت قویتری دارند، در زندگی شادتر و امیدوارتر هستند. تحقیقات نشان داده است زمانی که در معرض جدایی از فرد یا افرادی قرار میگیریم، مراکز درد در مغز ما فعال میشوند و این میتواند شاهدی باشد برای این پرسش که چرا چیزی بدتر از تجربه انزوا و تنهایی در زندگی بشر وجود ندارد؟
فضائل اخلاقی؛ ستون فقرات روانشناسی مثبتگرا
ستون فقرات روانشناسی مثبتگرا، فضیلتهای اخلاقی است. فضیلت اخلاقی مفهومی انتزاعی است و با اتکا برتوانمندیهای شخصیتی توصیف میگردد. توانمندیهای شخصیتی، اجزاءروانشناختی یا فرآیندهایی هستند که عناصر اصلی فضائل اخلاقی را تعریف میکنند. توانمندیهای شخصیتی عملکرد بهتری را برای فرد به ارمغان میآورند و آنها را بهزندگی سوق میدهند. آزمونی به نام آزمون نقاط قوت شخصیتی طراحی شده است، که این امکان را به شما میدهد در فضایی همگون، خود را مورد ارزیابی قرار داده و نقاط قوت و توانمندیهای شخصیتی خود را بیابید.
شناخت، پرورش و استفاده بهینه از فضیلتها و نقاط قوت افراد، ازجمله موضوعات و مباحثی است که روانشناسان به مطالعه و تحقیق در مورد آن علاقهمند هستند. پژوهشگران دریافتهاند که با استفاده از روشها و برنامههای کاربردی میتوانند افراد و سازمانهای درحالتوسعه را در زمینههای مختلف ارتقاء و سطح رضایت و خوشنودی آنها را افزایش دهند. در مقالات روانشناسی مثبتگرا، از نقاط قوت بهعنوان حائلها و سپرهایی در برابر بیماریهای روانی نیز نام برده شده است؛ مانند خوشبینی که شانس ابتلا به افسردگی را کاهش میدهد.
در سال ۲۰۰۴، مارتین سلیگمن و کریستوفر پترسون با بررسی و تحقیق در ادیان و مذاهب، فلسفهها، سنتها و فرهنگها دریافتند که طی سه هزار سال اخیر، تقریباً شش فضیلت در میان تمامی افراد جهان مشترک است؛ فضیلتهایی که هر کدام با نام یک توانمندی، قابلیت یا نقطه قوت همراه شده است. این شش فضیلت اخلاقی به شرح زیر است:
- فضیلت خرد و دانش
- فضیلت شجاعت
- فضیلت انسانیت و عشق
- فضیلت عدالت
- فضیلت خویشتنداری
- فضیلت تعالی
فضیلت خرد و دانش در روانشناسی مثبتگرا
توانمندیهای شناختی که مستلزم کسب و کاربرد دانش است، فضیلت خرد و دانش نام دارد. این فضیلت دارای پنج زیرشاخه است که هر یک به درک مفهوم انتزاعی خرد و دانش کمک میکند:
الف)خلاقیت: به معنی توانایی فکرکردن به شیوههای نواست، شیوههایی که برای انجام کارها و فعالیتها مؤثر واقع میشود. یک انسان خلاق با خلق شیوههای نو، فعالیتهایش را بهگونهای متفاوتتر و کاربردیتر انجام میدهد.
ب) کنجکاوی: به معنی علاقه به تجربه مداوم است، تجاربی که خودبهتنهایی ارزشمند هستند. انسان کنجکاو فردی است که به انجام تجارب مداوم، صرفاً به خاطر خود آن تجربه، علاقهمند است.
ج) آزاداندیشی: به معنی توانایی فکرکردن به موضوعات و آزمودن آنها بهصورت همهجانبه است. انسان آزاداندیش فردی است که میتواند به موضوعات مختلف فکر و تمامی جوانب آنها را بررسی کند. او در آزمودن جوانب مسائل توانمند است.
د) عشق به یادگیری: به معنی یافتن تسلط کافی بر مهارتها، موضوعات و دانشهای جدید است. چنین فردی به آموختن و یادگیری، به معنای تسلط بر علوم و مهارتهای مختلف یا جدید، علاقهمند است. اینگونه افراد برای شرکت در کلاسهای آموزشی و مهارتی جدید منعی ندارند و از آنها استقبال میکنند.
ه) ژرفنگری: به معنای توانمندی در ارائه مشاوره عاقلانه به دیگران است. افراد ژرفنگر توانایی ایجاد چشمانداز دارند و به همین دلیل مشاوران خوبی برای مشورت هستند.
فضیلت شجاعت در روانشناسی مثبتگرا
توانمندیهای عاطفیای که در مقابل مخالفتهای درونی و بیرونی، فرد را به تمرین اراده در مسیر رسیدن به اهدافش سوق میدهد، فضیلت شجاعت نام دارد.
الف) دلیری: توانمندی دفاع از آنچه درست است، حتی باوجود مقاومتهای داخلی و خارجی. انسان دلیر فردی است که از چالشها، تهدیدها، سختی و دردی نمیهراسد.
ب) پشتکار: توانمندی دنبالکردن فعالیتها، علیرغم موانع. پایداری در بهاتمامرساندن هر آنچه فرد شروع کرده است.
ج) صداقت: توانمندی بیان حقایق. بهطورکلی،یک انسان صادق خود را همانگونه که هست نشان میدهد.
د) سرزندگی: توانمندی ایجاد یک زندگی با هیجان و پرانرژی. افراد سرزنده کارها را نصفنیمه یا از روی بیعلاقگی انجام نمیدهند.

فضیلت انسانیت و عشق روانشناسی مثبتگرا
به توانمندیهای بین فردی، اعم از توجه به دیگران و همراهی با آنها، فضیلت انسانیت گفته میشود.
الف) عشق: ارزش قائلشدن برای روابط نزدیک با دیگران، بهویژه روابطی که در آنها سهیمشدن و مراقبت متقابل است.
ب) هوش اجتماعی: آگاه بودن از انگیزهها و احساسات خود و دیگران. دانستن اینکه چه واکنشی در موقعیتهای متفاوت اجتماعی مناسب است.
ج) مهربانی: داشتن رفتار خوب و پسندیده با دیگران، کمک به دیگران و مراقبت از آنها.
فضیلت عدالت در روانشناسی مثبتگرا
به توانمندیهای شهروندیای (متمدنانه) که زیرمجموعه زندگی اجتماعی سالم قرار میگیرند، فضیلت عدالت گفته میشود.
الف) شهروندی: توانمندی خوبکارکردن بهعنوان عضوی از یک گروه یا تیم؛ شهروندان عموماً به گروه وفادار میباشند.
ب) عدل و انصاف: توانمندی داشتن رفتاری یکسان با همه مردم، بر طبق مفاهیم عدالت و انصاف.
ج) رهبری و پیشگامی:توانمندی تشویق هریک از اعضاییک گروه که کاری را انجام میدهند.
فضیلت خویشتنداری روانشناسی مثبتگرا
توانمندیهای محافظتکنندهای که فرد را در مقابل افراط حفظ میکند، فضیلت خویشتنداری نام دارد.
الف) عفو بخشش: توانایی بخشیدن کسانی که کار اشتباهی انجام دادهاند. افرادی که توانایی پذیرش خطاهای دیگران را دارند و به آنان فرصت دوباره میدهند.
ب) تواضع و فروتنی: توانایی اینکه فرد اجازه بدهد، کمالات و مهارتهایش، خود گویای همهچیز باشد.
ج) دوراندیشی: توانمندی دقت در انتخابها و بیجهت خطر نکردن، افراد دوراندیش کارهایی که ممکن است پشیمانی به بار آورد را انجام نمیدهند.
د) خود نظمدهی: توانایی نظمدادن یا تنظیم کارهایی که فرد انجام میدهد، یا احساساتی که تجربه میکند؛ منظم بودن، کنترلکردن اشتها و هیجانات.
فضیلت تعالی در روانشناس مثبتگرا
توانمندیهای الهی-مذهبی که باهدف برقراری ارتباط با جهانی دیگر بهدست میآیند، فضیلت تعالی نام دارد. افراد متعالی در پی ارتباطاتی هستند که زندگی را معنادار میکند.
الف) ستایش زیبایی و نیکی: توانایی تحسین و توجه به زیبایی. این دسته از افراد برای توجه به بخشهای مختلف زندگی اعمال ماهرانهای را انجام میدهند.
ب) قدرشناسی: توانمندی شکرگزاری و آگاهی از چیزهای خوبی که اتفاق میافتد. افراد قدرشناس برای ابراز سپاس خودوقت میگذارند.
ج) امید و خوشبینی: توانایی اینکه فرد برای آینده خود، انتظار بهترینهارا داشته باشدو برای رسیدن به آنتلاش کند. افراد امیدوار و خوشبین به آینده خوب باور دارند.
د)شوخطبعی: این توانایی برای افرادی است که خندیدن و خنداندن را دوست دارند. آنان از مهارت کاشتن لبخند بر لبهای دیگران بهرهمند هستند.
هـ) معنویت: باور به هدفی والاتر و معناداربودن کائنات. چنین افرادی میدانند که جایگاه فرد در دنیای بزرگتر کجاست.
انسان شکوفا چه کسی است؟
تعریف دیگری که سلیگمن در نظریه بهزیستی (شکوفایی) خود ارائه میدهد، تعریفی علمی و جامع از انسان شکوفا است. او از نتایج تحقیقات دو دانشمند، در تعریف انسان شکوفا استفاده میکند. فلسیا هاپرت و تیماثی سو از دانشگاه کمبریج، «شکوفایی» را در هر یک از بیستوهفت کشور عضو اتحادیه اروپا تعریف کرده و آن را موردسنجش قرار دادهاند. تعریف آنها از شکوفایی در قلب نظریه بهزیستی جا گرفته است: یک فرد برای شکوفاشدن باید از تمام «ویژگیهای محوری» و حداقل از چهار مورد از «ویژگیهای ثانویه» برخوردار باشد.
بنابراین تعریف، سلیگمن راهکار علمی و عملی شکوفایی را در اجرای نظریه بهزیستی بیان میکند. این راهکار متشکل از پنج عنصر محوری و ۴ ویژگی ثانویه است. درنهایت فضائل اخلاقی نیز برای بهبود عملکرد به این مسیراضافه میشوند. بنابراین، شکوفایی صرفاً به شیوه علمی حاصل نمیشود، و تنها با شناخت عناصر و فضائل اخلاقی و تعریف آن در زندگی، میتوان به سوی آن قدم برداشت.
توانایی اندازهگیری هیجان مثبت، مشارکت، معنا، دستاورد، و روابط مثبت همواره در حال افزایش است، بنابراین، میتوانیم با قدرتی دوچندان این پرسش را مطرح کنیم که، چه تعداد از افراد یک کشور، شهر، یا یک شرکت شکوفایی را تجربه میکنند؟ همچنین میتوانیم بپرسیم که آیا بهطور مثال، یک مؤسسه خیریه به شکوفایی اعضا خود میافزاید؟ یا اینکه فرد چه زمان در زندگی خود، شکوفایی بیشتری را تجربه میکند؟ همچنین میتوان پرسید که آیا مدارس، در شکوفایی دانش آموزان مؤثر و مفید هستند؟
موفقیت یک دولت، با محاسبه میزان ثروت بهدستآمده توسط آن، میتواند بهصورت کلی محاسبه شود، اما هدف از دستیابی به ثروت چیست؟ به عقیده سلیگمن، هدف تنها تولید ثروت بیشتر نیست، بلکه تولید و افزایش شکوفایی است؛ مثلاً ساخت یک مدرسه بهجای یک پارک، تا چه میزان میتواند شکوفایی افراد جامعه را افزایش دهد؟ یا آیا میتوانیم از خود بپرسیم اگر والدینی که شاغل هستند، در خانه بمانند و فرزندان خود را تربیت کنند، شکوفایی بیشتری را رقم زدهاند؟
ویژگیهای محوری یک انسان شکوفا
بر اساس پژوهشهای دو دانشمند بزرگ، فلیسیا هاپرت و تیماثی سو، میتوان ویژگیهای محوری را با اختلافی ناچیز، همان عناصر نظریه بهزیستی (شکوفایی) درنظرگرفت. بنابراین، ویژگیهای محوریای که یک انسان شکوفا باید در خود پرورش دهد، به شرح زیر است:
۱- هیجان مثبت
۲- مجذوبیت (علاقه)
۳- معنا
۴- دستاورد (هدف)
۵- روابط مثبت (مشارکت)
بنابراین، مارتین سلیگمن در نظریه بهزیستی (شکوفایی) خود، پنج عنصر محوری را برای مسیر شکوفایی انسانها نام برده است و فضائل اخلاقی که ستون فقرات روانشناسی مثبتگرا هستند، میتوانند باعث بهبود عملکرد این مسیر شوند. درنتیجه، برای ورود به مسیر شکوفایی، شناخت این پنج عنصر در زندگی شخصی فرد اهمیت بسیاری دارد. همانطور که گفته شد، شکوفایی نسخه منحصربهفردی است که با توجه به تواناییها و جهانبینیهای افراد به دست میآید.
ویژگیهای ثانویه انسان شکوفا:
ویژگیهای ثانویه شش مورد و به شرح زیر است:
۱- عزتنفس
۲- خوشبینی
۳- بهبودپذیری (تابآوری)
۴- سرزندگی
۵- خودتعیینگری (مهارگری)
۶- روابط مثبت
مارتین سلیگمن، فلیسیا هاپرت و تیماثی سو بر این باورند که یک انسان شکوفا با داشتن تمامی ویژگیهای محوری و حداقل سه مورد از ویژگیهای ثانویه میتواند بهصورت علمی، در مسیر رشد و پیشرفت خود قرار گیرد. هر یک از این ویژگیهای ثانویه، خود بهتنهایی میتوانند سرفصل جامعی از یک مبحث درسی عمیق درباره خودآگاهی و شناخت خود باشند، که سعی بر این است در مقالههای بعدی، به تفصیل به آنها پرداخته شود.
این ویژگی ثانویه، بارزترین ویژگیها در مباحث خودکنترلی و مدیریت خود است، ویژگیهایی بنیادی که به انسانها قابلیت انسانماندن و انسانزیستن را اعطامیکند.
آنچه در این مطلب میخوانید
آخرین مطالب

اپیزود ۱۵ پادکست شکوفان

اپیزود ۱۴ پادکست «شکوفان»



